آنیساآنیسا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

انیسا بهانه زندگی

خبر خوب

خوبی عسله مامانی عشقم دیروز با بابایی رفتیم دکتر ووووووووووووووووو بداز انجام سونو گفت که مایع زیاد شده جای نگرانی نیست وای که ما چه قد خوشحال شدم اون موقع دکترم گفت خیلی خوب داری رشد میکنی آی من فدای اون دستاتتتتتتتتتتتتتت  پاهای کوچلوت بشم که همش داشتی تکون میدادی اونجا یه بارم دستت رو گذاشتی رو سرت ما رو خندوندی ورجک همه میگن دخمله بلایی میشی وقتی به دنیا اومدی راستی مامانی همه عکسایه سونو رو میخوام باهم بزارم برات واسه همون از دستم ناراحت نباش عشقم فقط چند ساعت مونده تا سال تحویل بشه منو بابایی خیلی خوشحالیم که امسال تو هم کنارمونی فعلن بای بای عشقم تا سال بد عاشقتم عسیسممممممممممممممممممممممممممممممممممم   ...
29 اسفند 1392

هفته بیست و ششم دخملم

  خوبی عشق مامانی خوب خوش خوشانت شده تو شکمم بلای من تازگیا وقتی میخوابم شیطونیات شروع میشه بابایی این روزا باهت حرف میزنه شروع میکنی به لگد زدن این روزا وقتی حالم بد میشه بابایی اروم باهت حرف میزنه تو هم اروم میشی همش میپرسم چی میگی میگه بینه منو دخترمه ای منم حرصم میگیره اخه یه کچلو من حسودم مامانی دو روز پیشم سالگرد ازدواجمون بود ولی یادم رفت عکس بگیرم برات بزام ببخشید مامانی ایشالاه دفعه بد عکس خودتو میزارم عاشقه باباییم خیلی ماهه از وقتی تو اومدی تو دلم من یه ذره حساس شدم همش زود عصبانی میشم داد میکشم ولی بابایی هیچی نمیگه خیلی دوسش دارم عاشقتم بابایی امروز رفتم ازمایش خون دادم واسه هفت ماهگی دوشنبه که وقته دکترمم هس جوابشو...
26 اسفند 1392

ناراحتی

هفته بیست و پنجم گل دخترم   سلام عسلمممممممممممممممممممم خوبی مامانی خوب داری شیطونی میکنی ها ضربه هات محکمتر شده طوری که دیگه دردم میگیره ولی من همه این روزارو دوست دارم هرچه قدر که سخت باشه این رو زا زیاد حوصله ندارم پسر خاله ای فوت شده منم حال حوصله زیادی ندارم اجازه شرکت تو مراسمم ندارم حتی چند روزم مخفی کردن این موضوع رو ازم بابایی این روزا زود میاد خونه یا مارو میبره با ماشین میگدونه یه عالمه لباس گل سر هایه خوشمل خریدیم برات ولی بابایی نمیدونه کسی که مثله داداش بود برامون الان نبودنش چه قدر سختهخیلی جون بود مامانی دخملش تازه رفته بود تو شیش سال ولی تو اصلن ناراحت نباش مامانی فقط شیطونی کن شاد باش زود بزرگ شو دوست دارم عشقم خ...
26 اسفند 1392

بیست و چهار هفتگی دخملم

  خوب مامانی از کجا  شروع کنم چند روزه نیستم بد عروسی عمه الناز که یه عالمه به ما خوش گذشت توهم همش شیطونی کردی تاشب همه چی خوب بود که بدش حاله من دوباره بد شد رفتیم دکتر بد انجام سونو مشخص شد که مایع کم شده باید دو هفته استراحت کنم مایعات زیاد بخورم دو هفته بد برای کنترول دوباره برم اگه خوب نشه باید بستری شم   ولی تو اون اوضاع یه خبر خوب بهمون دادن که اونم دخملی بودنت بود منو بابایی خوشحالیم چون همش داشتی واسمون ژست میگرفتی یا دستات بالا بود یا پاهات اخرشم دستت رو بردی دهنت که الهی من فدات شممممممممم عسله خودم بدن هم عکس عروسی رو که ازت انداختیم میزارم هم عکس سونوگرافی هاتو نمیتونم زیاد بشینم مامانی برم دیه بابای دخمله ن...
26 اسفند 1392

هفته بیست و سوم بند انگشتی

  سلام عشقم خوبی مامانیییییییییییییییییییی خیلی ببخشید که کمی اومدنم طول کشید اخه بد از رفتن به دکتر انجام سونو باز برعکس خوابیدن تو وووووووووو نفهمیدن جنسیتت درست فرداش حال من باز بد شد ولی خدارو شکر هرچند که حالم تند تند بد بشه تو خوبی و سالمممممممممممممممم هر روز بزرگتر بزرگتر میشی تکوناتم بیشتر دکترم گفته زیاد نگران این دردا نباشم رفته رفته بهتر میشم خدا رو شکر بابایی همیشه پیشمونه نگران تا من یه اخ میگم زود میاد پیشمون حتی اگه نصف شب باشه جمعه عروسی عمه الناز خدا کنه تا اون موقع بهتر شم وگرنه نمیتونم برم هتل باید خونه بمونم مثل همیشه استراحت مطلق نباید زیاد بشینم برم دیگه بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس عشق مامانی و باباییییییییییییییییی...
26 اسفند 1392

بدون عنوان

هفته بستو یکم بند انگشتی   سلام عشق مامانی خوبی گلم این رو زا خیلی شیطون شدی اروم قرار نداری امروز بیشتر از روز هایه دیگه زیر دلم درد میکرد هرچه قدر باهات حرف میزدم لالایی میخوندم اهنگ باز میکردم فایده ای نداشت تا اینکه به بابایی زنگ زدم بیاد خونه که اگه خوب نشد بریم بیمارستان ولی بابایی اود و دستشو گذاشت رو شکمم منم اهنگ لالایی باز کردم همون موقع اروم شدی تا الن که دیگه درد نکرده من به همه میگم این بلا شیطونه میگن نه بلایه مامانی الهی فدات شم  عزیزم وای کاش زود بیای دیگه نمی تونم تحمل کنم می خوام بغلت کنم بوست کنم باهات بازی کنم تو وروجکم از من تغذیه کن بزرگ شو زود بیا تا یه روز دیگه بای بای عسلم       ...
6 اسفند 1392
1